این روزای دم عید ما...
سلام پسر گلم و دوستای خوبم اول یه خسته نباشید به شما هم میگم آخه این روزا خیلی خسته کننده است و خوش آیند آدم شور و حال مردم تو کوچه و بازار رو میبینه به وجد میاد
چند روزی که نبودیم مشغول خرید و خونه تکونی بودم دم عید بودیم که خدارو شکر لباسهای شما که سخت ترین قسمت کار بود تموم شد آخه اصلا به دلم نمی نشست ولی اینایی که خردیم خیلی حوشگله و واقعا به دلم نشست ولی هنوز خودم و بابایی هنوز چیزی نخریدیم آخه بابایی اصلا وقت نداشت فقط یه روز بدو بدو رفتیم یه دونه میز جلو مبلی خریدم چون عسل مامان میزهامونو شکسته بود اونم خیلی دوست دارم از کارهای خونه هم که جونم برات بگه خیلی از کارهامو تموم کردم امروز صبح زود بیدار شدم که یه جارو بکشم
و سرامیک هارو بشورم
تو اتاق خواب نشسته بودم و داشتم لباس تا میکردم که یه لحظه دیدم خونه به شدت تکون خورد بله زلزله جون بازم غافل گیرمون کرد منم پاشدم بند و بساطمون رو جمع کردم اومدیم خونه مادر جون از یه طرفی هم هردومون سرما خوردیم
که اصلا حال و حوصله ندارم ولی با این شرایط زنگ زدم به بابایی که زود بیاد بریم نمایشگاه بهاره خلاصه دیگه ...
عزیم اینم یادم رفته بود بهت بگم هفته پیش میاندوآب عروسی دعوت بودیم که خیلی خیلی خوش گذشت بهمون چند تا عکس ازت دارم که بعدا میزارم
این هفته هم پنج شنبه دیدیم هوا خیلی عالیه نتونستیم تو خونه بشینیم که رفتیم باغ پدر جون و جمعه شب اومدیم کاملا بوی عید و بهار میاد ...
گلم فعلا تا یه پست دیگه



این روزای دم عید ما...
